نسل سوخته ايران

نه برای ورود به این دنیا از کسی نظرش را می پرسند و نه برای خروج از آن

409- عشق
ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٩/۱٥  

409 - عشق

"با یاد احمد شاملو برای آیدا"

-----------------------------------------

عشق وجد است، وجد از وجود است که بر می‌آید و طالع می‌شود بر انسان . موهبت است وجد اگر در رسد از راه، ناگهان.

اما حاصل نمی شود آسان بی رنج و بی نیاز و بی فرسودن پای افزار و پای‌ها در مسیری که آغازش ناپیدا و پایانش ناپدید است؛ و بی گمان حاصل نمی‌شود با انباشت دروغ و ریا و رذالت های پنهان داشته در روح و روان‌هایی که دیگر در ...اسارت آن نر- مادیان اسطوره‌ای هوای نفس چنان دچار آمده‌اند که نگاهی کدر، چشمانی دزد و زبان فریب دارند به دعوای حقیقت. پس جز بر خلوص و صدق، جز بر نیاز و تحمل طالع نمی‌شود آن وجد، و چون بر آمد آن روشنایی فرخنده، ورطه ای دیگر آغاز می‌شود بسی دشوار و بسی جانفرسا در عشق و در هنر که خویش‌تر از آن دو نمی‌شناسم حتی یگانه تر از آن دو .

باری ... ورطه ای دیگر آغاز می شود و آنجا توان و قابلیت و ظرفیت آدمی‌ست که بتواند آن موهبت را بشناسد و پاس بدارد و قدر بشناسد و بداردش ، چنان که به هنگام در رسیدن به دل گفته باشدش آی .... خوش آمدی و چه خوش ؛ بلی ، آن اتفاق یک بار رخ می دهد ، رخ داده است. شاید به سادگی ظهور دختری بر ایوان خانه ای مشرف به حیاط خانه‌ی همسایه که تو مستاجر آن هستی ، و از این هم ساده تر در نگاه مردی که انتظاری ناگفته می‌کشیده است چشم به راه نیاز وهمی که از آن نشانی گنگ می‌داشته در ذهن. نیز به مفهومی متناقض از سادگی و دشواری می‌تواند رخ کند وجد به نیمه شب آن "آن" که در ترنم خود واژه‌ای می‌جوید ، عبارتی تا به بیان درآید ترجمان لحظه‌ای ناب که خود شعر است، همان فغان وجود یا که سرمستی آن. یعنی بیان آن اتفاق مهیب – عشق- که جلوه‌ای یگانه داشت به هنگام جذب تمام دویی در یگانگی – یعنی زیباترین رفتار انسانی که زیستن است در دیگری و برای دیگری – اتفاقی که کم ، اما گاهی رخ می‌دهد و غالباً ناتمام وانهاده می‌شود . اما ....استثناء ممکن می گردد در تداوم و حفظ آن راز وجود، که هر کدام در دیگری به ودیعه نهاده‌اند هم از آغاز آن درخشش تابناک (و آن ورطه‌ای دیگر است)؛ و در این میانه بی‌گمان بیش و بیش تر زن است تاب آور، و نگه دارنده وتداوم بخش ، چنان صبور و پر حوصله که من گواه بوده‌ام، زیرا که زن بیش از یک بار نمی تواند مجذوب شود اگر از آغاز مجذوب شده باشد؛ و این اتفاقی‌ست که رخ می‌دهد، یک اتفاق بزرگ به هنگامی که زن از زادرود خود هم در می‌گذرد ؛ چشم بر تداوم خود، یعنی چشم بر فرزند زادن هم می‌بندد نثار دیگری- یعنی که من تمام هستم در او، از آن که در خود گرفته ام تمام "او"را که در باور من است و باور من است آن حقیقت که مطلق من شده است و دیگر ... دیگران هستند برای خودشان؛ و او که نیست به ظاهر، نباشد که نیست، نیست و نبود اوهم در هست من است و من خود همه او هستم، نمی بینیدم که در او زندگی می‌کنم چنین تکیده و خاموش در تاب و طاقت رنج هایی که نهفته در سینه دارم از آن بار امانت ؟

"محمود دولت آبادی"

 


 
408 - سرباز و زمین
ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۳۱  
408 – زمین و سرباز
هوا و زمین منابع نیروی حیاتند، اما زمین بیشتر. در جهان کسی نیست که مثل سرباز تا این حد زندگی‌اش به زمین بستگی داشته باشد. در آن هنگام که سرباز روی زمین دراز کشیده، روح و جسمش را به آن می‌فشارد، در آن هنگام سرباز از خوف مرگ چنگال‌هایش را به دامن زمین فرو می‌برد و صورتش را در خاک مخفی می‌کند. زمین تنها رفیق او، برادر او، و تنها مادر دل‌سوز اوست. او فریاد وحشتش را در دامن خاموش و امن خاک فرو می‌نشاند و زمین او را در پناه خود میگیرد و گوشه ای از دامانش را برای ده ثانیه زندگی در اختیارش میگذارد تا باز تلاش کند و باز به دامنش سر بگذارد و شاید برای همیشه به خواب رود . . . !
تو قبلا برای من فقط یک وهم بودی، یک موجود خیالی که در ضمیرم جا گرفته بود و به دفاع از جان وادارم میکرد. من آن موجود خیالی را کشتم. ولی حالا برای نخستین بار میبینم که تو هم آدمی هستی مثل خودِ من. من همه اش به فکر نارنجک هایت، به فکر سرنیزه ات، و به فکر تفنگت بودم. ولی حالا زنت جلوی چشمم است و خودت و شباهتِ بین من و تو.
مرا ببخش رفیق. ما همیشه وقتی به حقایق پی میبریم که دیگر خیلی دیر شده است. چرا هیچ وقت به ما نگفتند که شما هم بدبخت هایی هستین مثل خودِ ما. مادرهای شما مثل مادرهای ما نگران و چشم به راهند و وحشت از مرگ برای همه یکسان است ومرگ و دردِ جان کندن یکسان.
مرا ببخش رفیق. آخر چطور تو میتوانی دشمن باشی؟ اگر این تفنگ و این لباس را به دور می‌انداختیم آن وقت تو هم مثل کات و آلبرت برادرِ من بودین. بیا بیست سال از زندگی مرا بگیر و از جایت بلند شو. بیست سال و حتی بیشتر چون من نمیتوانم با باقیمانده این عمر چکار میتوانم بکنم . . . !
یک فرمانِ نظامی این انسانهای ساکت وآرام را دشمنِ ما کرده است و فرمانِ دیگری میتواند آنها را دوست ما کند. بر سرِ میزی چند نفر که ما آنها را نمیشناسیم ورقه ای را امضا کردند و سالیان دراز آدم کشی و جنایت را برجسته ترین شغل و هدفِ زندگی ما کردند. . . !

   +   +   +    +    +

در غرب خبری نیست / اریش ماریا رماک

   +   +   +    +    +

پی نوشت :

تمام این لحظات را بارها و بارها مرور کردم . در عالم واقعیت. زمانی که در ردِ چرخِ کامیون که در زمین رسی جنوب چند سانتیمتری گود انداخته بود، و ما در همان چند سانتیمتر عمق، روح و جسممان را به زمین میفشردیم که شاید بعد از چند ثانیه و عبور ترکشهای خمپاره ، زندگی دوباره به ما لبخند بزند!


 
407 - خاطرات ِ درون
ساعت ۳:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٩  

خاطره ای در درونم است.
          چون سنگی سپید در درون چاهی.
سرستیز با آن ندارم , توانش را نیز...
          برایم شادی است و اندوه...

در چشمانم خیره شود اگر کسی،
          آن را خواهد دید.
غمگین تر از آنی خواهد شد،
          که داستانی اندوه زا شنیده باشد.

می دانم خدایان انسان را
          بدل به شیئی می کنند, بی آن که روح را از او برگیرند.
تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من
          تا اندوه را جاودانه سازی...!

خاطره ای در درونم است / آنا آخماتووا


 
406 - اولین روز . . . یادته؟
ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱۸  

 

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟ 

 

         غافلگیر شدیم چتر نداشتیم. خندیدیم دویدیم وبه شالاپ شلوپ های گل آلود، عشق ورزیدیم.

 

دومین روز بارانی چطور؟

 

          پیش بینی اش را کرده بودی. چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم. سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

 

و سومین روز چطور؟

 

          گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری. چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد.

 

 وچند روز پیش را چطور؟به خاطر داری؟

 

          که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود، دو قدم از هم دورتر راه برویم...

 

فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو..

 

دکتر علی شریعتی

 


 
405 - عشق
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۳  

۴٠۵- عشق

آیدا و شاملو

اگر زمان و مکان در اختیار ما بود

ده سال پیش از طوفان نوح عاشقت می شدم

و تو می توانستی تا قیامت برایم ناز کنی

یکصد سال به ستایش چشمانت می گذشت

و سی هزار سال صرف ستایش تنت

و تازه در پایان عمر به دلت راه می یافتم

   ** ** **

نقل از "آیدا"

گوینده متن نامشخص است

   ** ** **

با تشکر از "پگاه" عزیز


 
 
 
 
title>